ايل كلهر در سقز و بوكان

محدوده جمعيتي ايل كلهر تنها به استان كرماشاه خلاصه نمي شود. ردپايي از اين مردمان تا خوزستان نيز دنبال شده است. بنابه تاريخ مكتوب و شفاهي، خاك كردستان در سقز، بوكان و تكاب و حتي مهابادو سنندج نيز حضور آنهارا لمس كرده است. براساس روايتي كه مجيد خان كلهر براي سيروان بازگو مي كند، اين مردمان در بخشهايي از خاك عراق و شيراز و تهران نيز زيست كرده اند.

مهاجرت كلهر به مناطق سقز و بوكان اما به زمان نادرشاه بر مي گردد. اين را مجيد خان كلهر به نقل از بزرگان پيشين خود مي گويد. نادر به منظور دفاع از مرزها، مردمان كلهر را به اين مناطق كوچ داد. نخستين خان كلهر به هنگام مهاجرت آنان»فتاح بگ« بزرگ بود. در پس او »آقا رضا بگ« و سپس »فتاح خان« و »حسن خان«، و »سنجر خان كلهر« در حوزه حكومتي كلهر در كردستان حكم رانده اند. مجيد خان در پس سه برادر اخيرخود »خان« شد.

حاكميت او بر كلهر گرچه در اين مناطق در سال 57 رسميت يافت اما پيش از اين نيز به دليل ذكاوت و هوشياري و بهره از علوم زمان تا حد ديپلم رياضي وادبي مورد احترام دو برادر ارشد خود بود و سخن او رواج داشت.

»خانزاده« و آخرين »خان« كلهر اينك ساكن شهر سقز است و در سن 63 سالگي ايام را سپري مي كند. هنوز جوان مي نمايد وموهاي بالا رفته و پشت گرفته كه به سپيدي تمام مي گرايد، حكايت ها براي گفتن دارد.

سال 42 به علت آنچه كه در اين مصاحبه عنوان مي كند، از مدرسه دارالفنون اخراج شد،‌به كردستان بازگشت و در روستاي »رُسَمان« تا امروز كشاورزي پيشه كرده است. آن گونه كه او نقل مي كند جمعيت كلهر در سقز در روستاي »رُسَمان« ، »خانه ميران«، »دره قبله«، »قتلو«، »شيخله«، »قشلاق امين بگ«، »خور خوره«، »تيلكوه« و »سرشيو« و ... پراكنده اند. در شهربوكان محله اي به نام »كلهر«‌وجود دارد. در مناطقي چون تكاب (افشار) ،  مهاباد، كرفتو، كروز، قاشق، باغ، بيتولي و خارخار نيز كلهر وجود دارد و حتي ادبيات كلهري هنوز در ميان برخي از آنها رايج است. مجيد خان مي گويد:‌من حتي برخي اهالي كلهر در كردستان عراق را مي شناسم. در »سليمانيه« هم حضور دارند ودر شهر »كلار« نيز »احمد كلاري«‌هنوز خان مردمان كلهر آن ديار است. كلهر اما در كردستان ايران عمدتا بامركزيت سقز پيوستگي داشته اند. هم اكنون اسنادي از تاريخ به جاي مانده كه نشان مي دهد »آقا رضا خان« برادر بزرگ مجيد خان  با لقب »رشيد الممالك« از سوي محمد رضا شاه به رسميت شناخته شده است. كلهر درتكاب و بوكان زود شهرنشين شدند و آن گونه كه خان امروز كلهر در سقز مي گويد:‌ارتباط عشايري با بزرگان كلهر داشته و تحت نظر آنها بوده اند.

مجيد خان در مصاحبه اش به نكات جالبي درباره تغيير فرهنگ مردمان كلهر اشاره مي كند. بنابه روايت او مهاجران كلهر در ابتداي ورودشان به سرزمين كردستان شيعه مذهب بوده اند، اما تحت تاثير اكثريت و ازدواج با بوميان به مذهب »اهل سنت« گرايش پيدا كرده اندو حتي عده اي از آنان هنوز خود را شيعه مي پندارند، اما آن را آشكار نمي كنند. زبان در ميان اين مردمان نيز بنا به گفته ي اين كردزاده كلهر دچار تحولات فراواني شده است،‌به گونه اي كه اكنون ديگر لهجه اي به نام »كلهري« در ميان اين مردمان ديده نمي شود. اكثريت زبانشان به كردي سوراني تغيير يافته است. اگر چه بنابه گفته مجيد خان، اكنون عده اي از اين مردمان در تكاب ويا ديگر مناطق كردستان ايران به زبان كلهري سخن مي گويند، اما خان كلهر در اين ديار خود امروز به صورت نامحسوس و لكنت گونه كلمات كلهري را به زبان جاري مي كند و تنها اشعار كلهري فولكلور كه به لحاظ شهرت حتي به ميان صاحبان ديگر لهجه هاي كردي نيز راه يافته است، به ياد مي آورد. او هنوز به كشاورزي علاقه دارد و خود بيل به دست مي گيرد. شكار به شيوه سنتي همراه تازي را دوست دارد و به هنگام اين مصاحبه نيز گفت كه چند روز پيش از شكار برگشته است. توله هاي سگ پشمين و تازي شكار هنوز در حياط شهري او حيات دارند. آغاز شهرنشيني اين مردمان در سقز براساس روايت مجيد خان به دوره اصلاحات ارضي بر مي گردد، دوره اي كه او از آن به عنوان اصلاحات كذايي و سياست »تفرقه بيانداز و حكومت كن« ياد مي كند. حاكم سابق و خان امروز كلهر از ميزان جميعت كلهر در اين مناطق اطلاعات دقيق ندارد اما او تعداد خانواده هاي كلهر را چهار تا پنج هزار تخمين مي زند.

اودر تشريح اهميت مردم كلهر و نقش آنها در تاريخ سياسي - اجتماعي ايران در زمان حكومت پهلوي اين گونه روايت مي كند: وقتي مرحوم»‌عباس خان قباديان كلهر« كه نماينده كرماشان در مجلس شوراي ملي بود، مجلس راتعطيل كرد، رضا خان او را دستگير كرد و همراه برادرش »خسرو خان« به مدت 10 سال آنان را زنداني كرد و بعد از شهريور 20 آزاد شدند. در دوره محمد رضا شاه ،‌او از روساي عشاير و طوايف مي ترسيد و مبادا »فتاح خان« پدرم با توجه به نفوذي كه در منطقه داشت،‌اغتشاش يا بي نظمي ايجاد و ادعاي حكومت كند، فرماني صادر كرد و توسط تيمورتاش وزير دربار لقب» رشيد الممالك« را براي مرحوم پدرم ابلاغ كرد. آن زمان تقريبا عشاير، حكومت هاي محلي داشتند. در جريان جشنهاي 2500 ساله و 21 آذر و 28 مرداد و ديگر مراسمات ملي طوايف و عشاير هر كدام با پرچم محلي خودشان حاضر مي شدند . از هر ايلي تقريبا 100 تا 200 سوار حضور مي يافت و روساي ايل نيز سخنراني مي كردند. خود من هم سخنراني داشته ام.

* رابطه شما با دولت رضا خان چگونه بود؟

رابطه ما با حكومت مركزي در زمان رضا خان خوب نبود؛ به خاطر اينكه نسبت به كلهر خيلي بدبين بودو عرض كردم عباس خان قباديان از بزرگان كلهر را كه فردي سرشناس بود دستيگر و زنداني كرد. محمد رضا هم با اصلاحات ارضي - كه در زمان وزارت كشاورزي »ارسنجاني« صورت گرفت- ايل و طايفه را تقريبا متلاشي كرد. اين ناشي از اختلافاتي بود كه بين مالك و زارع به وجود آمده بود. اما دست طبيعت عاملان اين سياست را از گردونه روزگار كنار زد.

مجيد خان كلهر داماد»فيض اله بيگي« هاي سقز و بوكان است. موهايش اگر چه سپيد، اما هنوز بلند است و روايتي از جواني با خود همراه دارد. قوي هيكل است و مي گويد قدش به 186  سانتي متر مي رسد. از دو همسر هفت دختر و چهار پسر دارد كه تقريبا همه ي آنان تحصيل كرده و در اروميه ، تهران، سنندج و سقز و ... پراكنده هستند. »داوود« و »سالار« و »قباد« مهندس اند و »سردار« آخرين پسرش دانشجو.

خان كلهر كردستان سال 1321 در روستاي رُسَمان منطقه خور خور ديده به جهان گشود. به گهوارگي پدرش فوت شدوتحصيلات ابتدايي رادر همين روستا دنبال كرد و بعدها به سقز رفت.

خود مي گويد: براي ادامه تحصيل در تنها دبيرستان شهر سقز فقط دو رشته طبيعي و ادبيات وجود داشت و من چون به رياضي علاقه داشتم به سنندج رفتم و به سفارش برادرم در منزل »ابوالقاسم خان قبادي« ساكن شدم. همانجا در دبيرستان »هدايت« كه آقاي »فريور« رياست آن را بر عهده داشت درمحله چهار باغ  سنندج ادامه تحصيل دادم.

من چون قوي هيكل و بلند قد بودم پرچمدار دبيرستان شدم. فريور يك روز به من پرخاش كرد كه چرا پرچم را بسته و خودت نرفته اي؟ آن موقع ما در ميداني نزديك »گريزه« به همراه دانش آموزان دبيرستانهاي ديگر تمرين رژه مي كرديم. بعد از ديپلم، رفتم تهران ودر دارالفنون ادامه تحصيل دادم. آنجا ديپلم ادبي هم گرفتم. دو سه سال در تهران در دبيرستان نظام بودم و آنجا با»يحيي خان صادق وزيري« كه دادستان كل كشور و سنندجي بود، ديدار داشتم. »صارم خان« برادر يحيي خان نيز جزو افسران توده بود كه مدتي زنداني شد. بعد مرا از دارالفنون اخراج كردند و گفتند كه تو با »يونسي «هاي بانه فاميل هستي.

* واقعاًَ ارتباط فاميلي داريد؟

- بله

* با ابراهيم يونسي چطور؟ منظورم همان نويسنده و مترجم  نامدار هست...؟

- اصل كار همين جا بود. او پسر دايي من است. كتابهاي زيادي منتشر كرد. گفتند شما با او فاميل هستي. مرا اخراج كردند. اين حادثه به زمان رئيس ساواكي »تيمور بختيار« بر مي گردد. يونسي از افسران توده بود كه يك پايش را هم از دست داده بود و حتي در زندان در زمان محمد رضا شاه با زندانبانان درگيري داشت .  همسرش آشوري است. بعد از انقلاب استاندار شد و ...

پدر بزرگ مادري من و پدري ابراهيم يونسي،  »كريم خان« حاكم بانه بود. او عده زيادي از روسها را در يك درگيري كشت. شخصي به نام» حبيب« كه پستچي و قاصد بين سقز وبانه بود از ميان 30 نفري كه توسط روسها دستگير شدند،‌آزاد شد. اين پستچي براي مادرم نقل مي كرد كه روسها 30 نفر از جمله كريم خان را دستگير مي كنند و با پاي پياده تا »ايروان« آنهارا مي برند. به كريم خان شير خوك »گوراز« مي دادند  و از دو طرف دهانش پائين مي آمد.  تا وقتي كه از دنيا رفت، در راحتي نزيست.

از ميان آن 30 نفر فقط حبيب پستچي آزاد شد. كريم خان معتقد بود كه بايد بر عليه روسها مبارزه كرد چون آنها كافرند.

»اصلاحات ارضي«براي مجيد خان خاطره تلخي است كه مداوم در بين سخنانش به آن اشاره مي كند. »سردار جاف« كه بعداز مرگ پدرش - داود بگ-  ژنرال  آجودان كشور و برادرش - »سالار جاف« - نيز نماينده پاوه در مجلس شده بود، موافق اصلاحات ارضي بودند. سردارو سالار جاف از خانواده عثمان پاشا بودند كه در زمان »عبدالكريم قاسم« وقتي عراق به هم خورد شاه ايران كمكشان كرد. اما »محمد حسن خان صادق وزيري« جزو مخالفين بود. شيخ »عثمان دورو« هم عليه سالار و سردار بود. حتي اختلافي ميان آنان درگرفت و چند نفر كشته شدند. مجيد خان  نفسي تازه مي كند و آن خاطرات را اين گونه ادامه مي دهد.

درهمين ايام بود كه شاه به سنندج سفر كرد.  آقاي »امين« استاندار كردستان ارتشي و فارس زبان بود. به همراه »محمد رضا شاه« ارسنجاني وزير كشاورزي هم آمده بود. ما مخالف اصلاحات ارضي بوديم. شاه نياز به حمايت طوايف داشت. خيلي ضعيف بود،‌مخصوصا اين اواخر هر لحظه يك تصميم مي گرفت. مي گويند يك روز وقتي رضا خان او را ديده كه روي تخت دراز كشيده به او گفته كه طبيعت در خلق شما اشتباه كرده تو بايد زن مي بودي و »اشرف« (خواهر محمد رضا) مرد مي شد.

سالار به سردار گفته بود،‌وقتي كه شاه به تبليغ و حمايت  نياز دارد، حتما ضعفي در او هست. هر چه به انقلاب نزديكتر مي شد، شاه سست تر مي شد و بي اختيار. مجيد خان در ايام جواني سوار كاري ماهر بود. آن هنگام كه »غلامرضا شاپور« برادر محمد رضا شاه« كه همسرش كرد و دختر »سلطان حسين خان« مالك ديواندره بود به منطقه آمد،‌دلباخته اسب عرب مجيد خان شد، اما آن را با خود نبرد و بعدها آن رادرخواست كرد. اكنون ديگر نه شايد از سواركاري خبري باشد كه تنها گه گاهي خان كلهر به شكار مي رود و در روستا به كشاورزي مي پردازد. پيشه اي كه به گفته ي خود بعد ازاخراج او از دارالفنون در سال 42 تا كنون بدان مشغول است.

آن ايام كه ابراهيم يونسي در زندان پهلوي بود، »مجيد خان« براي آزادي او به تهران رفت، اما به گفته خود با شرايطي مواجه شد كه يونسي با زندانبانان اختلاف داشت واين امر ميسر نشد. خان  و خانزاده كلهر به هنگام اين مصاحبه كه در منزل او در سقز انجام شد، بخشهايي از كتاب »ايلات وعشاير كردستان« نوشته »حيرت سجادي« را به ما نشان داد كه به مردمان كلهر در اين ديار مرتبط است. او البته به بخشهايي از كتاب انتقاد داشت و واقعيات را خود بازگويي مي كرد. روايت او از اين مردمان كه هنوز مورد احترام كلهر كردستان است، بخشي از تاريخ زنده مردماني است كه هنوز مركزيت آنها را استان كرماشان مي دانند. آن مردمان كلهر خود لهجه اي كردي به اين نام دارند واينك در ميان صاحبانش در سقز و بوكان و تكاب و ... رو به خاموشي است و نسل جديد از جمله فرزندان مجيد خان ديگر قادر نيستند بدان تكلم كنند. اما هنوز ويژگي هايي چون شجاعت، صداقت و چابكي در ميان آنان با قيست.  خرده فرهنگهاي كلهري و نواي »هوره« ‌نيز بنا به گفته ي »مجيد خان كلهر« هنوز در ميان بخشهايي از اين مردمان مرسوم است. از اين رو ادعاي آن دسته از مورخين مبني بر وجود »هوره« در بخشهايي از كردستان مثل سقز و ديگر مناطق ادعايي بيهوده به نظر نمي رسد. پس لابد وقتي سخن از »هوره« در كردستان به ميان مي آيد، مراد همان نواي مردمان كلهر در اين مناطق است. از كلهر در كردستان در ميان نسل جديد نامي نيست اما اهالي تحقيق و مطالعه آنها را عميقا پوييده اند.مجيد خان كلهر هنوز در سقز نامي است و بيشتر شهروندان سقزي او را مي شناسند و حتي نشاني منزلش را نيز دارند. جوش وخروش او اينك فروكش كرده و تنها شايد مصاحبه ويادآوري خاطراتي ازاين دست،‌ايام خوش اين »خان جوان« در آن زمان را دوباره به ياد آورد. هر از چند گاهي مردمان كرماشان و لرستان با او به واسطه جايگاه او در ميان كلهر و براي كلهر گويي مرتبط مي شوند. خود نيز از بزرگاني چون» داوود خان كلهر« به نيكي ياد مي كند و مي گويد: »اردشير كشاورز« مورخ كرماشاني را مي شناسم.